Sunday, January 19, 2014

کوله و ترس و سایه اش را

کاشکی واقعن مال خودت بود. واقعن بود. و میدید داری یکبارکی خالی میشوی از هر آنچه مفهوم. میشد بهش گفت لطفنی تا یکجای مسیر بار و بندیلم را تو برام بیار.
خودش حالی اش بشود از ضعف نیست.از قبل هم یادش باشد هیچوقت توی کوله ت چیز مهمی نداشته ای که بخواهی اش. فقط تنهایی میترسی. و نه اینکه از تنهایی بترسی.
میشد بهش گفت ترسم شبیه سایه ت قد کشیدنی ست.
و قبول کند که ازت بگیرد.


Saturday, January 18, 2014

..یک لحظه، یک لحظه ی دیگر صبر کن. سگک پشت پیراهنم اذیتم می کند
خب. الان آماده ی آماده ام. گولم بزن

Saturday, January 11, 2014

فرصت را کور کنید. با سلاح گرم

به راحتی می توانست قبل از تسلیم شدن تخریب کند و مطمئن باشد عواقبی نخواهد داشت. ولی تنها یک قسمت از خودش را که میخواست به همان روش دلخواهش بمیرد، جا گذاشت. و ادامه داد
نابلد ولی همه چیز خیلی برازنده اش بود؛ جز چشم ها، که از تن جدا می نمود. هرشب که تمام قریه یکجا فرو می رفت توی آب؛ سیاهی ها شناور میماند. بعدها گفتند زن شیدایی اش اهل نبود. از جایی می آورد که گهواره نداشت 

Sunday, December 15, 2013

حالا که دیگر رود نامه ای را بالا نمی برد. برف بهانه ای نمیشود. دردهای مشترک را قایم میکنیم چون مشترک است. خیره نمیشویم چون معمولی نیست. حالا که دیگر پاک کن های ساده جوهره را هم پاک میکند؛
 دوست دارم خیال کنم از اولش شبیه هم بوده ایم. نه شبیه ات شده باشم.

Sunday, December 8, 2013

دودش مرا گرفت

نه الان که پلیورت را با یقه ی پیرهن چارخانه ی زیرش ست میکنی لبخندت را از قبل توی آینه تمرین کرده ای. سیگار میکشی و خوب نگاه میکنی و حقوق زنان بلدی. مربوط به وقتی که با انگشت هات اسلحه میساختی قایمکی میگذاشتی رو پیشانی عروسکها

Saturday, December 7, 2013

یادم افتاد پاییز هشتاد و نه بود. برای چند دقیقه دوتایی تنها شده بودیم پشت میز. بعد پنج شیش بار مراوده رودرواسی داشتیم هنوز. معلوم بود بحث قبلی جمع توی سرش میچرخید. بین اون همه صدا و شلوغی بهم گفت بقیه رو میتونم تصور کنم واقعی و عمیق خاطرخواه یا بدخواه داشته باشن. تو رو نه. گفتم وا. چهره ش رو تو هم کرد گفت میدونی بسکه یجوری ای. سُری. خسته نشدی؟ یکم عوض بشو.

Saturday, November 30, 2013

زردمبو. زردمبوی عزیزم

تا بود حرف پریده در گلو بود. سرفه ها تب دار و کیوسک های تلفن دو ریالی/دقیقه ای

Thursday, November 28, 2013

Don't sleep tonight. please.. and take care of your shadow

Thursday, November 14, 2013

مدامم بلع میدارد

این جور بعد از ظهرها کجکی می نشست روی صندلی آشپزخانه خرده نان ها را بازی بازی میجوید به خودش میگفت اگر در چاه کنار لباسشویی را بر دارد ممکن است گند کشیده شود به باورش. ممکن است هم نه. چندتا بهانه ی خوب هم داشت که نمی گذاشت امتحان کند.

Tuesday, November 12, 2013

سناریو

گفت همینجوری کتاب کادو نمیدن. گفتم کادو ندادم بخون برش گردون. صفحه اولش رو باز کرد گفت یه چیز بنویس معلوم بشی. تاریخ زدم گفت الان معلوم 
شدی؟ یکم خودکار رو بین دو تا انگشتم چرخوندم که فکر نکنه خبریه بعد نوشتم من. خط زدم. نوشتم زن اهل دنیای تو بود.

Monday, October 21, 2013

سوت میکشم

کر بودم و کارم توی معدن بود. داستانم یواش یواش از دیواره ها آماس میکرد. 
وااااو. از خوابم بیرون هم می آیی

Thursday, October 17, 2013

به چشمانت نگاه می کنم: انعکاس تند آبی ماه ژوئن

Angel Flores-

Friday, October 11, 2013

نگا چقدر همه حرف دارن برای گفتن. چه با کمالات. آدم خوشش میاد. تو چی داری 
یه مشت تیله دارم تو جیبم
یکیشو میدی
بیا
با یکیش نمیشه بازی کرد
بیا
همه شو میدی
جیبتو بیار
نیگا همه چه نظرای قشنگی دارن. با مسما. تو چی داری
یه مشت تیله دارم تو جیبم
ببینم
نمخوام
دیوونه

یاد بگیر یادت برود

ازم خواسته بود بعنوان دوست و مجرب کار یک لیست مختصر از بایدها و نبایدهای اینجا برایش بنویسم. از اینکه چی بهتر است بپوشی چی بخوری چجوری رفتار کنی که کمتر سوالپیچ شوی و هر چه لازم بود. آخرش توی پرانتز نوشتم در ضمن مراقب تصویرهایی که میسازی خیلی باش. فراموش نکن آدم خیالاتی ها وقتی میشکنن که تصویرهاشون میشکنه. تنها و تنها خودشون مسئول تصویرهاشونن و تو عقوبتی که گرفتارش میشن شریک ندارن. 
دوست دارم فکر کنم جای بهتری پیدا کرد که هیچکدام ازینها که من نوشتم را نمیخواست که رفت.هیچکدام
دلم یکجور ناجوری مستعد سوداست. خیلی زود جمله هایت را تمام کن وگرنه حق نداری برف بباری و نگذاری زیرش آنطور که میخواهم قدم بزنم. آنطور که میخواهم دفن شوم 
دارد از پستی های صورتت تردید میریزد دخترک

گر دلی از غمزه دلدار باری برد مرد

همه ی چیزهای مهمی که جدا جدا ازشان نفرت دارم را یکجا داری. این هوا دوست داشتنت هوس است. ملس است. مثل بیس جامپری که یواشکی حس میکند ضامنش نمیچرخد، چترش باز نمیشود، میپرد اما

وی رخ زرد به خون‌آبه منقش میداشت

ممکن بود دوام بیاورد، گوشتش بیرون نزند، دلمه نبندد؛ ممکن بود هیچوقت لازم نشود بالای جراحتش را آنقدری سفت ببند که عضوی بیفتد.  ممکن بود اصلا بدون شروع تمام شود. خیلی چیزها ممکن بود. اما سرش را انداخت پایین بدون هیچ درکی از خونریزی قدم های تندش را میشمرد. گاهی هم که از دستش در میرفت دوباره از جایی که یادش بود میگرفت. میشمرد. 
از جایی که یادش بود، بعد نداشت. گرفتن نداشت. شمردن نداشت