نه الان که پلیورت را با یقه ی پیرهن چارخانه ی زیرش ست میکنی لبخندت را از قبل توی آینه تمرین کرده ای. سیگار میکشی و خوب نگاه میکنی و حقوق زنان بلدی. مربوط به وقتی که با انگشت هات اسلحه میساختی قایمکی میگذاشتی رو پیشانی عروسکها
Sunday, December 8, 2013
Saturday, December 7, 2013
یادم افتاد پاییز هشتاد و نه بود. برای چند دقیقه دوتایی تنها شده بودیم پشت میز. بعد پنج شیش بار مراوده رودرواسی داشتیم هنوز. معلوم بود بحث قبلی جمع توی سرش میچرخید. بین اون همه صدا و شلوغی بهم گفت بقیه رو میتونم تصور کنم واقعی و عمیق خاطرخواه یا بدخواه داشته باشن. تو رو نه. گفتم وا. چهره ش رو تو هم کرد گفت میدونی بسکه یجوری ای. سُری. خسته نشدی؟ یکم عوض بشو.
Saturday, November 30, 2013
زردمبو. زردمبوی عزیزم
تا بود حرف پریده در گلو بود. سرفه ها تب دار و کیوسک های تلفن دو ریالی/دقیقه ای
Thursday, November 14, 2013
مدامم بلع میدارد
این جور بعد از ظهرها کجکی می نشست روی صندلی آشپزخانه خرده نان ها را بازی بازی میجوید به خودش میگفت اگر در چاه کنار لباسشویی را بر دارد ممکن است گند کشیده شود به باورش. ممکن است هم نه. چندتا بهانه ی خوب هم داشت که نمی گذاشت امتحان کند.
Tuesday, November 12, 2013
سناریو
گفت همینجوری کتاب کادو نمیدن. گفتم کادو ندادم بخون برش گردون. صفحه اولش رو باز کرد گفت یه چیز بنویس معلوم بشی. تاریخ زدم گفت الان معلوم
شدی؟ یکم خودکار رو بین دو تا انگشتم چرخوندم که فکر نکنه خبریه بعد نوشتم من. خط زدم. نوشتم زن اهل دنیای تو بود.
Monday, October 21, 2013
Friday, October 11, 2013
یاد بگیر یادت برود
ازم خواسته بود بعنوان دوست و مجرب کار یک لیست مختصر از بایدها و نبایدهای اینجا برایش بنویسم. از اینکه چی بهتر است بپوشی چی بخوری چجوری رفتار کنی که کمتر سوالپیچ شوی و هر چه لازم بود. آخرش توی پرانتز نوشتم در ضمن مراقب تصویرهایی که میسازی خیلی باش. فراموش نکن آدم خیالاتی ها وقتی میشکنن که تصویرهاشون میشکنه. تنها و تنها خودشون مسئول تصویرهاشونن و تو عقوبتی که گرفتارش میشن شریک ندارن.
دوست دارم فکر کنم جای بهتری پیدا کرد که هیچکدام ازینها که من نوشتم را نمیخواست که رفت.هیچکدام
گر دلی از غمزه دلدار باری برد مرد
همه ی چیزهای مهمی که جدا جدا ازشان نفرت دارم را یکجا داری. این هوا دوست داشتنت هوس است. ملس است. مثل بیس جامپری که یواشکی حس میکند ضامنش نمیچرخد، چترش باز نمیشود، میپرد اما
وی رخ زرد به خونآبه منقش میداشت
ممکن بود دوام بیاورد، گوشتش بیرون نزند، دلمه نبندد؛ ممکن بود هیچوقت لازم نشود بالای جراحتش را آنقدری سفت ببند که عضوی بیفتد. ممکن بود اصلا بدون شروع تمام شود. خیلی چیزها ممکن بود. اما سرش را انداخت پایین بدون هیچ درکی از خونریزی قدم های تندش را میشمرد. گاهی هم که از دستش در میرفت دوباره از جایی که یادش بود میگرفت. میشمرد.
از جایی که یادش بود، بعد نداشت. گرفتن نداشت. شمردن نداشت
Monday, September 23, 2013
روی آن سحابی که شصتاد سال نوری بهمان نزدیک است، یک آبادی می بینم. میبینی
که شب از مردمش هر چه داشتنیست میگیرد
Thursday, September 12, 2013
Friday, September 6, 2013
خودت میدانی اینها افسانه است. هیچ زنی نیمه شب خانه اش را ول نمی کند بیاید این گوشه ی صحرا بخوابد. آن هم مادر ترسوی تو. هیچ اسب مرده ای هم بچه نمی کند. نمیدانم چه هستی از کجا پیدا شدی اما آشکارا مثل ما نیستی. چشمت جهت یاب ندارد، بزرگ شدی یال ات مردانه است ولی هنوز وقتی سرتاسر دشت را تنها میدوی گم و کور میشوی نمیتوانی مسیر را برگردی. ازینجا برو
Wednesday, September 4, 2013
لیبریوم
چند تکه مهم و نامربوط را از بین حرفهای معمولی روزمره اش برداشته ام فرو کرده ام توی پر و پنبه های بالش م. شبها بجای زیر سر میگذارم روی صورتم خوابم طولانی میشود
Subscribe to:
Posts (Atom)