Sunday, November 16, 2014

صدا آخرین عضوه که می میره

چند سال گذشته و تاریخ هیچ چیز ثبت نکرده. کلا مدلشه تاریخ. از هر چی خوشش نیاد ثبت نمیکنه. من با پیژامه رو کاناپه لم دادم به حباب لامپ بالا سرم زل میزنم.هیچ کس توش نیست این دفعه. داستان از پشت حباب پر از اتفاق های کج و معوج که دست و پات رو باز گذاشته. کاغذ دیواریا فرق نکردن کهنه و کر و کثیف شدن ولی هنوز هیچکس نرفته پاره شون کنه. هیچ کس جرات نکرده.
 چند تا سیم دارن اون تو رعد و برق درست میکنن رو هم. قصه همون وسطا شروع میشه. صداش میاد. یک جاهایی پرز بهش چسبیده. مشغول برداشتنش میشم. جدا نمیشن. دستم رو خیس میکنم میکشم روی تمام ماجرا . هیچی به دستم نمیاد. 

Wednesday, November 5, 2014

ابر میشود

هنوز تا هوای مه گرفته روی بالکن اش سرد میشود؛ چشم اش را از آسمان برمیدارد، می اندازد به رخت آویز کناری. دستش را توی جیبش میکند سر انگشت اشاره اش را میگذارد لای نوک پرستو آرام بگیرد. بعد هرآنچه تو سینه اش جمع کرده فوت میکند بیرون
آدمی بود که به راحتی میشد فراموشش کرد. خیلی دلش میخواست کمپانی رو صفحه آخر دفترچه راهنمایش مینوشت که این خاصیت خودش است. نه قابلیت بقیه 

Monday, November 3, 2014

اگر این دو روز که بی وقفه بارید با دهن باز میخوابیدم زیرش تابحال یا دریاچه شده بودم. یا تمثالش در گوشه ای از شهر. الان ولی هیچکدوم
مگر چند نفر دیگر بجز من بلدند روبرویت آرام روی صندلی بشینند بدون هیچ نگاه معنی داری سهم جنونت را بدزدند. تو پیر میشوی. قبول کن. و تازه آن وقت هم شاید زود باشد. تو میمیری. ولی من تبدیل به صندلی میشوم

هول از من رفته بود و شب خود تو بودی. که هزار بار هواپیما ازت عبور میکرد و هیچ کدام را نگه نمیداشتی برای خودت که اگر و اگر کودکی یکبار از پنجره برایت دست تکان داد از چیزی که یواشکی نشانش میدهی خنده اش بگیرد. تو اصلا به اینها فکر نمیکنی همانطور که به من

درون رابطه مان زنبق بود

هر روز بریده شدم بعد چند سال همسایه پایینی از سقفش خون آمد. ترسید. رفت و خانه متروکه شد همچنانکه میپسندیدم
.
روی سطح رقیق اتاق؛ آینه گذاشته بودم لباس های مرتب میپوشیدم و لبخند میزدم. چشمم نمیدید. نه قرمزی نه لباس نه خودم نه
 شیارهای عمیق رویش
.
 بدون اینکه بخواهم یا حتا بفهمم وضع اینطور بهتر میشود، از سر اتفاق، در و پنجره ها را باز کردم همه چیز بیرون ریخت جز 
خرده های تیز و بلور گلدان که در آغاز بود. و عفونت
.
درون رابطه مان زنبق هست هنوز

Sunday, November 2, 2014

بازم شخمم بزن

دلتنگی شاخ و دم داره. اینجور وقتا با یه پلتیک کله‌ت رو از یقه میدی تو، دستاتم از آستین که معلوم نشی. میری به جنگ دیوا

غمت

وقتی خیلی بالا میشینی حواست رو هم فقط بین دور و بری هات تقسیم میکنی درحالیکه یکی از خیلی پایین هنوز یه گوشه کوچولو از حواسش دستنخورده برات نگه داشته عذاب وجدان نمیگیری؟

Friday, October 24, 2014

بعضی وقتا درباره ی بعضی نفرات یه لبخند معمولیشون نسبت به هرچی یا حتا بیدلیل که شاید مال میمیک صورتشونه رم میذارم پای محبتشون به خودم. خوشم میگذره. اساسا انسان ممنونی ام در قبالشون. حالا احتمالا فک میکنن این اسکله. ولی عب نداره

به نظر منکه هر آبی ای دریاست

 من اون صفحه از تقویم رومیزی ام که خیلی عقب تر از امروزه موقع تلفن صحبت کردن کلمه های معنی دار بی ربط روم نوشتن موقع رفتن کندنم بعدم انداختن تو جوب. تو جوب خوبه. از لای بقیه ورقا بهتره 

از دست چیزهایی که خیلی مهمند قایم بشیم

 I hurt myself today to see if I still feel 

قبول کرد دستش را بدهد که برش گرداند روی همان کوهی که قبلا از بلندی اش با دستهای متزلزل نیمه باز پریده بود افتاده بود شکسته شده بود خورده شده بود و تمام شده بود. رهاش کند

Thursday, August 14, 2014

انگورهای درشت و سیاه مال خوردن نیست توی لپ تان امید را نگه دارید 

حالا که میدونی و من هم میدونم که میدونی پیش خودت باشم

 آنچه دیده نمیشود؛
 -چراغ را برعکس گرفته ای. مهربان نیست-
پتک میشود

 سرم را بلند کردم ساعت بعد از ظهر بود ولی یا نور نشانه گرفته بود و داشت به چشمم میریخت یا از چشمم داشت خارج میشد نمیفهمیدم. دستم را گرفتم به لبه. هیچ چیز نمی لرزید از چند نردبان روی هم بالا آمدم حالا تقریبا میدانم کجای من ایستاده ای 
تو از بازی خارج شدی چون کفش داشتی. موقع رفتن کفشهایت را عمدا نبردی. حالا من به پاهام کفش داشتم اما بعد از تو راه نبود. نرفتم. زیر کفی اش خاک بود و خون. من صبر کردم. آب خوردم هیچ کجام سبز نشد هیچوقت خارج هم نشدم تمام مدت داشتم با دستمال گوشه ی لب ات را پاک میکردم

Wednesday, August 13, 2014

عشق آدم رو میکشه ولی نفرت زنده نگه ت میداره. دسته بندی شده در رد مساله وسترن مدیسن

یک مدل جفتگیری انتزاعی تو لایه های مختلف مغزم رخ میده که نبایست. یعنی یک سلول میخواد به اون یکی تجاوز کنه باباش میفهمه یک گوله شلیک میکنه سمتش این میفته طبقه پایین که کارگرن همونجا یکی عاشقش میشه اینم آخرش تجاوزش رو میکنه اما اشتباهی. منظور نظرم اینه که اگه همون بالا تجاوزش رو میکرد درد نداشت. وانگهی میبینی داری به جنگل فکر میکنی صدای گرگ ها که دارن نزدیکت میشن میاد چند قدم برمیگردی عقب میبینی از پشت شونه هاتو محکم بغل گرفته، اینا همه داشت همون بالا تو مرکز فرماندهی اتفاق میفتادا منتها یهو قفسه سینه ت تیر میکشه. اینه که تو یک لحظه تو تماما میشی اون سلول کارگره که هم عاشقه هم بهش تجاوز شده هم نمی بایست کلن

Saturday, August 9, 2014

- ساعت چنده؟
+ دوره
- دِ دارم می بینم رو مچته بنال دیگه. واجبه
+ منم از رو همون گفتم دوره

روی سایه ام بخواب

هوا تا چند لحظه پیش آفتاب عطارد بود الان ابر ابر. دستت را بده من. فشار بدم. من دست ندارم