هول از من رفته بود و شب خود تو بودی. که هزار بار هواپیما ازت عبور میکرد و هیچ کدام را نگه نمیداشتی برای خودت که اگر و اگر کودکی یکبار از پنجره برایت دست تکان داد از چیزی که یواشکی نشانش میدهی خنده اش بگیرد. تو اصلا به اینها فکر نمیکنی همانطور که به من
Monday, November 3, 2014
درون رابطه مان زنبق بود
هر روز بریده شدم بعد چند سال همسایه پایینی از سقفش خون آمد. ترسید. رفت و خانه متروکه شد همچنانکه میپسندیدم
.
روی سطح رقیق اتاق؛ آینه گذاشته بودم لباس های مرتب میپوشیدم و لبخند میزدم. چشمم نمیدید. نه قرمزی نه لباس نه خودم نه
شیارهای عمیق رویش
.
بدون اینکه بخواهم یا حتا بفهمم وضع اینطور بهتر میشود، از سر اتفاق، در و پنجره ها را باز کردم همه چیز بیرون ریخت جز
خرده های تیز و بلور گلدان که در آغاز بود. و عفونت
.
درون رابطه مان زنبق هست هنوز
Sunday, November 2, 2014
بازم شخمم بزن
دلتنگی شاخ و دم داره. اینجور وقتا با یه پلتیک کلهت رو از یقه میدی تو، دستاتم از آستین که معلوم نشی. میری به جنگ دیوا
غمت
وقتی خیلی بالا میشینی حواست رو هم فقط بین دور و بری هات تقسیم میکنی درحالیکه یکی از خیلی پایین هنوز یه گوشه کوچولو از حواسش دستنخورده برات نگه داشته عذاب وجدان نمیگیری؟
Friday, October 24, 2014
به نظر منکه هر آبی ای دریاست
من اون صفحه از تقویم رومیزی ام که خیلی عقب تر از امروزه موقع تلفن صحبت کردن کلمه های معنی دار بی ربط روم نوشتن موقع رفتن کندنم بعدم انداختن تو جوب. تو جوب خوبه. از لای بقیه ورقا بهتره
Thursday, August 14, 2014
حالا که میدونی و من هم میدونم که میدونی پیش خودت باشم
آنچه دیده نمیشود؛
پتک میشود
Wednesday, August 13, 2014
عشق آدم رو میکشه ولی نفرت زنده نگه ت میداره. دسته بندی شده در رد مساله وسترن مدیسن
یک مدل جفتگیری انتزاعی تو لایه های مختلف مغزم رخ میده که نبایست. یعنی یک سلول میخواد به اون یکی تجاوز کنه باباش میفهمه یک گوله شلیک میکنه سمتش این میفته طبقه پایین که کارگرن همونجا یکی عاشقش میشه اینم آخرش تجاوزش رو میکنه اما اشتباهی. منظور نظرم اینه که اگه همون بالا تجاوزش رو میکرد درد نداشت. وانگهی میبینی داری به جنگل فکر میکنی صدای گرگ ها که دارن نزدیکت میشن میاد چند قدم برمیگردی عقب میبینی از پشت شونه هاتو محکم بغل گرفته، اینا همه داشت همون بالا تو مرکز فرماندهی اتفاق میفتادا منتها یهو قفسه سینه ت تیر میکشه. اینه که تو یک لحظه تو تماما میشی اون سلول کارگره که هم عاشقه هم بهش تجاوز شده هم نمی بایست کلن
Saturday, August 9, 2014
روی سایه ام بخواب
هوا تا چند لحظه پیش آفتاب عطارد بود الان ابر ابر. دستت را بده من. فشار بدم. من دست ندارم
Wednesday, July 30, 2014
گذاشتم از پنجره موج بیاید تو
با آقای فلانی قصد کردیم فعلا چند تا دیوار ویران کنیم بعد راجع به ستون ها جلسه بگذاریم
Subscribe to:
Posts (Atom)