Friday, October 24, 2014

قبول کرد دستش را بدهد که برش گرداند روی همان کوهی که قبلا از بلندی اش با دستهای متزلزل نیمه باز پریده بود افتاده بود شکسته شده بود خورده شده بود و تمام شده بود. رهاش کند

Thursday, August 14, 2014

انگورهای درشت و سیاه مال خوردن نیست توی لپ تان امید را نگه دارید 

حالا که میدونی و من هم میدونم که میدونی پیش خودت باشم

 آنچه دیده نمیشود؛
 -چراغ را برعکس گرفته ای. مهربان نیست-
پتک میشود

 سرم را بلند کردم ساعت بعد از ظهر بود ولی یا نور نشانه گرفته بود و داشت به چشمم میریخت یا از چشمم داشت خارج میشد نمیفهمیدم. دستم را گرفتم به لبه. هیچ چیز نمی لرزید از چند نردبان روی هم بالا آمدم حالا تقریبا میدانم کجای من ایستاده ای 
تو از بازی خارج شدی چون کفش داشتی. موقع رفتن کفشهایت را عمدا نبردی. حالا من به پاهام کفش داشتم اما بعد از تو راه نبود. نرفتم. زیر کفی اش خاک بود و خون. من صبر کردم. آب خوردم هیچ کجام سبز نشد هیچوقت خارج هم نشدم تمام مدت داشتم با دستمال گوشه ی لب ات را پاک میکردم

Wednesday, August 13, 2014

عشق آدم رو میکشه ولی نفرت زنده نگه ت میداره. دسته بندی شده در رد مساله وسترن مدیسن

یک مدل جفتگیری انتزاعی تو لایه های مختلف مغزم رخ میده که نبایست. یعنی یک سلول میخواد به اون یکی تجاوز کنه باباش میفهمه یک گوله شلیک میکنه سمتش این میفته طبقه پایین که کارگرن همونجا یکی عاشقش میشه اینم آخرش تجاوزش رو میکنه اما اشتباهی. منظور نظرم اینه که اگه همون بالا تجاوزش رو میکرد درد نداشت. وانگهی میبینی داری به جنگل فکر میکنی صدای گرگ ها که دارن نزدیکت میشن میاد چند قدم برمیگردی عقب میبینی از پشت شونه هاتو محکم بغل گرفته، اینا همه داشت همون بالا تو مرکز فرماندهی اتفاق میفتادا منتها یهو قفسه سینه ت تیر میکشه. اینه که تو یک لحظه تو تماما میشی اون سلول کارگره که هم عاشقه هم بهش تجاوز شده هم نمی بایست کلن

Saturday, August 9, 2014

- ساعت چنده؟
+ دوره
- دِ دارم می بینم رو مچته بنال دیگه. واجبه
+ منم از رو همون گفتم دوره

روی سایه ام بخواب

هوا تا چند لحظه پیش آفتاب عطارد بود الان ابر ابر. دستت را بده من. فشار بدم. من دست ندارم

Wednesday, July 30, 2014

مسخره کردی ای یار

کف دستش را بو کرد و پشیمان شد از هر آنچه رفتن 
دوس دخدر داداشم به من میگه آجی. کلا هم دو سه بار همو دیدیم. آجی؟! کلمه ای که در موردش قبلا اگر قرار بود فکر کنم تصور میکردم  اهالی روستا به من که توی کلبه ام از بچه ها نگهداری میکنم بهشان درس اخلاق میدهم و شیرگاو میدوشم و به زحمت ازش ماست و کره میسازم سنم هم بالا رفته ولی نازا هستم؛ بگن
موسیقی که توی ذهنم است با نقش روی دامنم با چند ستاره که سطح فنجان قهوه میدیدم، راه افتاند هیبت شب را شکار کردند و دور لاشه اش را با ماژیک رنگی مشخص کردند که یاد همه بماند چه کسی مرد. و نه چه کسی کشت

گذاشتم از پنجره موج بیاید تو

با آقای فلانی قصد کردیم فعلا چند تا دیوار ویران کنیم بعد راجع به ستون ها جلسه بگذاریم

دونت ری ممبر

با همان صدای کشیدن گچ روی آسفالت کوچه پشت مدرسه حرف بزن. از آن سالها خیلی گذشته
از بالا که به جاده ها خیره میشوی اول چراغها میسوزند بعد تمام راه محو میشود. توی یکی از اینها عابری بود که می شناختمش. و این را یک جا نوشته بودم. فهمیدم که تو یواشکی خوانده ایش. قبلا دور کاغذ قهوه ای نبود

Monday, July 28, 2014

نقشه منم

شانه ی چپم را از زیر پونز بکش بیرون بگذار خون تا مرز قاره ها برود. اقیانوس ها کمتر آرام به نظر برسند. درد تمام شود

Saturday, July 19, 2014

تیغ بردار. خودت را جراحی کن. ته نخ بخیه ات را حتما بسوزان

 از بس نفس های بلندش را بیرون نداده بود چشم ها، لپ ها، گوشها، و کم کم همه ی صورتش باد میکرد تا وقتی تصمیم گرفت قبل ازینکه تمام بدنش بگیرد، یک نخ رنگی بردارد محکم ببندد دور گلو و کاملا از کالبد جدا کند. سر دیگر نخ را بگیرد دستش و شروع  کند توی ساحل دویدن

Wednesday, July 16, 2014

استاد دستم رو با مداد گرفت گفت نترس. اینجوری محکم بکش از کاغذ خجالت میکشی یا از خودت؟ 
.
.
ازینکه کسی به نقابم دست میزند حس خوبی ندارم

Monday, July 14, 2014

احساس میکنم زیاد فکر کردن به تو منو خوشگل کرده

Saturday, July 12, 2014

 اول گفتم بده با دستمال چشمت را ببندند بعد دور شو از صداها. و نورهای احتمالی.. من با مداد روی میز میزنم هر چه به دور شدن نزدیک  تر شوی شدید تر 
.
چند سال بعد بازی را برده ای و من هنوز یکسره به میز میزنم .
آنقدر دور شدی که نمیشنوی. که نمیفهمی برده ای . که نمی فهمی برای تو میزنم

Wednesday, July 9, 2014

گفتم یکی مثل دبرا رو میخوام تو زندگیم یکی که دارک پسنجرمو ببینه و بمونه؟ هولی شت من یک کثافت تمام عیارم خودم نـ میدونستم

نمیدونم چطور یک سریال میتونه سرنگ دستش بگیره و چند صد میل احساس بدبختی حقیقی به خونت تزریق کنه. فقط میدونم صبح با گلوی گرفته بلند میشم با چند تا مویرگ احتمالا پاره شده توی چشم. مال وقتی باید گریه کنی و نمیکنی وقتی باید فریاد بزنی و نمیزنی حتا بازوت رو هم گاز نمیگیری . یک جسم منبسط که اگر روی آب ولش کنی هی میره پایین تر حباب میفرسته ولی تقلا نمی کنه