Saturday, May 10, 2014

در درزهای من دانه ای

عود کرده بودی و باید می بُریدمت
و کُند بود 
و کُند بودم
تا همه ی دور. تا نهایت مسیر
خوب چکه میکنی
خوب تمامم .. 
 

Tuesday, May 6, 2014

وقتی توی مرحله ی بعد داری گلوی اژدها را گاز میزنی و تمام حواست به جون های مانده ات هست. نمی توانی به کسی که مرحله ی قبل موقع پریدن از روی برگ های شناور افتاد توی حجم مذاب و آتش و تمام شد؛ بگویی من هم آنجا بودم. میفهمم.
 هنوز عادت دارم گوشم رو بچسبونم به پنجره های سرد و منتظر بشم یکی از پشتش با مته وارد بشه همه ی حباب ها رو بترکونه و وقتی تموم شد، باورش بشه چیزی جز این نبودم.
نبوسیده میشناسمت ولی اونقدری عوضی هستم که وقتی میپرسی بهت نمیگم چه جوری ای. که فرصتی که بخوای ثابت کنی اونجوری که فکر میکنم نیستی رو بگیرم. 
بدون توضیح محکم ترم 

Friday, May 2, 2014

test

اگر قرار بود بین انتخاب کردن و انتخاب نکردن یکیو انتخاب کنم انتخاب نکردن رو انتخاب میکردم که به ریتم مثبت منفی جمله بیاد. حالا اگه قرار باشه بین انتخاب کردن، گردالی توپر، انتخاب نکردن، مربع تو خالی، با دوران پادساعتگرد چیزی انتخاب کنم. میرم بعدی

در خصوص عموم؟ در عموم خصوص؟ هر دو؟ هیچکدام؟ تف؟

هسته مرکزی زندگی (یا اونچه به زندگی موسوم است) من درست همون تفکر زمانی که هنوز مدرسه نمی رفتم مونده . و با اینکه تا بحال انفجارات زیادی هم رخ دادم نه تنها نابود نشده بلکه همه در گرو رشد تریجی همون هسته اتفاق افتادم. مطلب چرت به نظر میرسه و احتمالا دلیلی برای ذکرش وجود نداره اما کشف مساله تازگی که داره. برای خودم اقلکندش. میخوام همین وسط عمیق شین رو یک پروسه یک ساله از یک موجود زنده. اینکه میگم زنده در خصوص عمومه وگرنه بعضن به کنه پروسه یکساله یک ماده مرده هم دقیق شدن جواب داده  
بعد هر چی تو ذهن تون شکل گرفت؛ کل اون تصویر یکسال رو بریزین تو قیف از ته ش ببینین چی در میاد. یکسال دیگه رم همینکار کنین یکسال دیگه رم. هر چی سال های بیشتری آزمایش کنین خب نتیجه مستندتر. 
برا من چیزی که بیست و پنج سالگیم اومد بیرون همون موجودات فضایی بودن که پونزده سالگی م میومد. که پنج سالگی م. ما سه تا بودیم با همین یک راز. جدیدنا از یکیمون پرسیدم از تو قیف چی در میاری گفت خامه کیک فرفری گفتم غربتی میشی سفینه قورت نمیدی دیگه یعنی. خندید برامون. جم کردیم دست و پامون رو از بحث.
همین جدیدنا حس میکنم اسید باتری جای خون تومه بدین نحو که خورده شدم توسط سیال جاری توی خودم ولی همین وضعیت ناپدید و تمامن خورده شده هنوز از قیف آدم فضایی میده بیرون یالعجب/ 

اینجور وقتا کف پام موج تولید میکنه. موهام رو شونه میکنم دراز دراز میندازم تو آب سبز میشه میپیچه دور مچم .یادم می افته دریا برا من چه ماده چه مفهومش؛ تعریف نشده ست. و این مزیتشه. خاصه وقتی زیر نویس بره فیش اند فلای..انگار مولکول های آب دست بشن بزنن تو صورتت از دایره حواست جدا شی پرت شی یک گوشه بلور شی و ته نشین. از جای جدیدت راضی ترم باشی. بلور خسته نمیشه. حداقل اینطور امیدوارم.

Thursday, April 3, 2014

من خدای نشانه هام. حال آنکه باورم نکنند

می فهمم وقتی روبرومی و سرت پایینه و میخوای که بالا باشه ولی به روم نمی آرم این کمترین عکس العملمه. می فهمم وقتی داری قسمت دهنی شده ی بستنی م رو میخوری و میگی برات مهمه. باز به روم نمی آرم تو دلم میگم میدونم. این بیشترین عکس العملمه.
ترکت نمی کنم. منتظر میمونم ترکم کنی. به نفع خودت ترکم کنی. به نفع خودم نشسته ام پهلوی پنجره ها و از بالا به هیچ چیز پایین نگاه نمیکنم
.
 به عینک دودی جامانده روی میز: من تنه ی قوی ای نیستم. تنها شاخ هام دوست برف هان. و گنجشک ها را آشیانه درخت دیگری ست.

Monday, February 17, 2014

ه آخرِ تنها -- چ ا ه -- م ا ه -- آ ه --


دورم شلوغ شده بود یکجوری که به خیلی ها می گفتم عزیزم. خوشم آمده بود و تبدیل شده بودم به این آدم های دوستداشتنی که دیده اید که هی زیاد و زیادتر هم میشوند. تا که شروع کردم به از دست دادن. تقصیر خودم نبود. نمی خواستم و از دست میدادم یکی یکی، همه چیزم را غیر همان آدم ها.

 .

 انگار پرده دوم باشد انگار همه از قبل بدانند. انگار پرخاش کرده بودم و دیگر نگفته بودم عزیزم. پل. بدون اینکه بفهمم یا صدای هولناکی بیاید پل های آن پشت ویران شده بودند. نوک انگشت ها گوش و بینی ام یخ زده ولی فعلا فکر می کنم می ارزد 

Sunday, February 16, 2014

چه وعده ها که میدهی به رغم ناتوانی ات

صبر کردم سرت شل شود کج بیفتد روی گردن ات. کفش هام را در آوردم و با پنجه آمدم. قبلا توی خوابم گفته بودی تو بیا. خودم نگهت  میدارم

Sunday, February 2, 2014

درست یا نه ولی با یک یا دو اثر قشنگ هنر مند رو قضاوت می کنم جوهره اش را در می آورم برا خودم بعد توی ذهنم همان تصویر جزء شده می ماند. مثلا رفتم بیگانه دیدم. از اون تصویر انتظارم به هیچ وجه این نبود ولی بلیطم را انداختم تو صندوق خیلی پسندیدم ها چون توکلی ماهیت ذهنش را دوست دارم در پس زمینه ی سرم. یا هیچ وقت نمی توانم در اوج نارضایتی ام از لیلا حاتمی ناراضی باشم. همیشه مقصری پیدا میشود که عزیزان مرا تبرئه کند. بجز کارگردان ها نویسنده ها و کلا هنر مندها، از این گه خوری ها راجب آدم های معمولی دور و برم هم آنقدر زیاد می کنم که سرطانش را گرفته ام

Friday, January 31, 2014

پراید از پرنده می آمده

لواشک های خانگی بی مصرف دندان کند کن. نظرم امروز راجب شان همین است
ریحانه شوخی نکرده بود. واقعا عروسی میگیرد
زمستان خیلی لفت ش میدهد آدم را لخت کند حالا یا بلد نیست .
حلزون هام مردن بدون مراسم خاصی خاکشان کردم 
دارم یاد میگیرم دوست نداشته باشم بعدش میخوام به رقیه هم نشان بدهم
نه اتفاقن سرم خیلی شلوغ و ریدمان است.

Thursday, January 30, 2014

Not as a loser


یادم باشد قیافه ی پشیمانت را از یاد ببرم از یاد ببرم از یاد ببرم از یاد ببرم از یاد ببرم

یک بازی میکردیم که باید توش طرفین یکی در میان و پشت هم از هم سوال هاشان را بپرسند. و خب ما هم باید بدون فکر و خیلی سریع جواب سوال ها را میدادیم و الا می سوختیم. چون آنقدر سریع نمی شد دروغ گفت توی دلمان کیف میکردیم از بر ملا شدن رازهاش. این را گفتم که بگویم بالاخره یکجای بازی پیش می آید که یکی مکث می کند تا جواب بدهد و طبعن میسوزد هم. اما نه آنقدر که روبرویی اش

Monday, January 27, 2014

به تو هیچ اعتراضی نیست. زه ببند و خون بریز و خاک به پا کن. و اگر توانستی آنچه از خودت در دلم دارم را بکش

Sunday, January 19, 2014

کوله و ترس و سایه اش را

کاشکی واقعن مال خودت بود. واقعن بود. و میدید داری یکبارکی خالی میشوی از هر آنچه مفهوم. میشد بهش گفت لطفنی تا یکجای مسیر بار و بندیلم را تو برام بیار.
خودش حالی اش بشود از ضعف نیست.از قبل هم یادش باشد هیچوقت توی کوله ت چیز مهمی نداشته ای که بخواهی اش. فقط تنهایی میترسی. و نه اینکه از تنهایی بترسی.
میشد بهش گفت ترسم شبیه سایه ت قد کشیدنی ست.
و قبول کند که ازت بگیرد.


Saturday, January 18, 2014

..یک لحظه، یک لحظه ی دیگر صبر کن. سگک پشت پیراهنم اذیتم می کند
خب. الان آماده ی آماده ام. گولم بزن

Saturday, January 11, 2014

فرصت را کور کنید. با سلاح گرم

به راحتی می توانست قبل از تسلیم شدن تخریب کند و مطمئن باشد عواقبی نخواهد داشت. ولی تنها یک قسمت از خودش را که میخواست به همان روش دلخواهش بمیرد، جا گذاشت. و ادامه داد
نابلد ولی همه چیز خیلی برازنده اش بود؛ جز چشم ها، که از تن جدا می نمود. هرشب که تمام قریه یکجا فرو می رفت توی آب؛ سیاهی ها شناور میماند. بعدها گفتند زن شیدایی اش اهل نبود. از جایی می آورد که گهواره نداشت 

Sunday, December 15, 2013

حالا که دیگر رود نامه ای را بالا نمی برد. برف بهانه ای نمیشود. دردهای مشترک را قایم میکنیم چون مشترک است. خیره نمیشویم چون معمولی نیست. حالا که دیگر پاک کن های ساده جوهره را هم پاک میکند؛
 دوست دارم خیال کنم از اولش شبیه هم بوده ایم. نه شبیه ات شده باشم.